|
|
.
تو فكر يك سقفم يك سقف بي روزن يك سقف پا برجا محكم تر از آهن سقفي كه تن پوش هراس ما باشه تو سردي شبها لباس ما باشه سقفي اندازه ي قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسي براي شرم لطيف آينه ها واسه پيچيدن بوي اطلسي زير اين سقف با تو از گل از شب و ستاره مي گم از تو و از خواستن تو ميگم و دوباره مي گم زندگيمو زير اين سقف با تو اندازه مي گيرم گم مي شم تو معني تو معني تازه مي گيرم سقفمون ، افسوس و افسوس تن ابر آسمونه يه افق ، يه بي نهايت كمترين فاصلمونه تو فكر يه سقفم يك سقف رؤيايي سقفي براي ما حتي مقوايي تو فكر يك سقفم يك سقف بي روزن سقفي براي عشق براي تو با من زير اين سقف اگه باشه مي پيچه عطر تن تو لختي پنجره هاشو مي پوشونه پيرهن تو زير اين سقف خوبه عطر خود فراموشي بپاشيم آخر قصه بخوابيم ، اول ترانه پاشيم تو فكر يك سقفم
. نوشته شده در یکشنبه 1385/04/25 ساعت 9:47 توسط آدم راستکی
آموخته ام که : باد با چراغ خاموش کاری ندارد . آموخته ام که : به چیزی که دل ندارد ، نباید دل بست . آموخته ام که : خوشبختی ، جستن آن است نه پیدا کردن آن . آموخته ام که : عشق مرکب حرکت است ، نه مقصد حرکت . آموخته ام که : چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهند . آموخته ام که : موفقیت یک تعبیر دارد ( باور داشتن موفقیت) . آموخته ام که : این عشق است که زخمها را شفا می دهد ، نه زمان . آموخته ام که : مهم بودن خوب است ، ولی خوب بودن از آن مهمتر
آموخته ام که : گاهی مهربان بودن ، بسیار مهمتر از درست بودن است . آموخته ام که : تنها کسی مرا شاد می کند که می گوید تو مرا شاد کردی . آموخته ام که : اگر در ابتدا موفق نشدم ، با شیوه ای جدیدتر دوباره بکوشم . آموخته ام که : تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند . آموخته ام که : باید شکرگزار باشیم که خدا هر آنچه ما می طلبیم ، به ما نمی دهد . آموخته ام که : هر گز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود ، نه گفت . آموخته ام که : هر چه زمان کمتری داشته باشیم ، کارهای بیشتری انجام می دهیم . آموخته ام که : همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم ، دعا کنم . آموخته ام که : لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید .
آموخته ام که : در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد . آموخته ام که : بهترین کلاس دنیا کلاسی است که زیر پای خالق ترین فرد( خالق یکتا ) است . آموخته ام که : تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن او و قلبی است برای فهمیدنش
آموخته ام که : خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس چطور می شود که من همه چیز را در یک روز به دست آورم .
. نوشته شده در یکشنبه 1385/03/21 ساعت 16:20 توسط آدم راستکی
نازنينم!بگذار تا برايت بگويم،.....! هيچ ستاره ای درين خانه،روشن نمانده است!
نازنينم! بگذار تا برايت بگويم،ياد تو هنوز،از شيشه های خاطره پاک نشده اند!
نازنينم! بگذار تا برايت بگويم که سياهی چگونه تا عمق وجودم رخنه کرد و چگونه فانوسهای دلم از پی هم سر به خاموشی سپردند! و چگونه......
بر من ببخشای اين همه بی قراری را............... نوشته شده در پنجشنبه 1385/03/18 ساعت 0:1 توسط آدم راستکی
یا مقلب القلوب نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگرزیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل باشی نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصه مشکل باشی گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی هر وقت بخوای چیزی رو بدست بیاری باید یه چیز رو از دست بدی . خب این یه معادله اس ولی بعضی وقت ها تو همین معادله خیلی ساده هم نقض هست . یه نیگا به خودمون بندازیم یه سال از عمرمون گذشت با تمام اتفاقات شیرین و تلخش با تمام لحظات خوب و بدش با تمام رفاقت ها و نا رفاقتی هاش با تمام آشنائی ها و جدائی هاش با تمام چیزهائی که بدست اوردیم و از دست دادیم و................ خب یه سال دیگه گذشت و ما گذار از سال 1384 به 1385 رو هم لمس می کنیم . گفتنش خیلی ساده اس ولی وقتی به عمق حرف دقیق می شی یعنی زمانی رو که از دست دادی و دیگه بر گشت نداره ................... ما آدم ها عادت داریم وقتی که چیزی رو داریم قدرش رو ندوونیم و وقتی که از دست دادیم یهو دنیا تو سرمون خراب میشه و دیگه هیچ . و الآن یه سال از عمرمون رو از دست دادیم چیزه با ارزشی که هیچ وقت ارزشش رو ندونستیم . خونه تکونی کردیم . تمام کثیفی ها و زشتی ها و نا مرتبی ها رو تمیز و زیبا و مرتب کردیم اما از چیز اصلی بازم غافل بودیم .... خودمون . با خودمون چه کردیم . چند روزی وقت مونده که یه فکری هم به حال خودمون کنیم . وقتی داشتم خونه تکونی میکردم خیلی اتفاقی دست نوشته های غلام (خدابیامورز داداشم) رو دیدم . یه چند تا جمله جالب داشت . هم یادی شده باشه هم خوندنش خالی از لطف نیست : " هیچ وقت چیزی رو با چیزه دیگه ای قیاس نکنید " یعنی از هر کس و هر چیز به اندازه توانائیش و درکش انتظار داشته باشید . تا بودیم نبودیم کس کشت ما را غم هم نفس حال ما رفته ایم و همه یار شدند ما خفته ایم همه بیدار شدند قدر آئینه را بدانید چو هست نه آن زمان که افتاد و شکست روح همه اسیر های خاک شاد . امسال هم ....................... حالا که دارم یاد میکنم . یه یادی هم از داداش بزرگه کنم . بازم امسال پیش ما نیست و مسافرت تشریف داره ولی جاتون خالی هر وقت محمد (داداشم رو میگم ) میاد کلی کلاس خنده و اخلاق و بحث سیاسی و بین المللی داریم که مخ آدم سوت میکشه و تو حرف زدن کم نمیاره ( آخه دنیا دیده اس ) و نصیحت هائی میکنه که تو هیچ کتابی نیست . میگه آدما اشتباه میکنن و وقتی که میفهمن اشتباه کردن باز .................... حالا هم که حمید (خودم رو میگم ) مونده با حوضش . همیشه خواهش کردن و گفتن ببخشید و دوستت دارم جملاتی بودن که بیان کردنش یه ذره سخته . ولی من اینجا قبل از هر چیز از تمام کسائیکه توی این 23 سال زندگی به هر نوعی با هم در تماس بودیم خواهش میکنم که ببخشن اگر جسارتی داشتم و نتونتستم اونی باشم که میخواستن و میگم دوستتون دارم ای سادگان صبور ای صادقان صبور یادش بخیر وقتی با بچه ها بودیم . یادش بخیر دوران کتابخانه و فرهنگسرا که به بهانه درس خوندن همه کار کردیم جز درس خوندن . یادش بخیر دوران خدمت سربازی چه آتیش ها که نسوزندیم . حالا هم که باز دوره مثلا درس خوندن و دانشگاه هست تا اینجائی که گذشته یادش بخیر . یادش بخیر بعد از کلاس خیابان ادواردبراون . یادش بخیر کوچه و پس کوچه های اطراف دانشگاه . یادش بخیر میدون انقلاب ............. یادش بخیر شرکت و کارگاه. حالا هم که نمیدونم چه گناهی مرتکب شدم که عذابش شد معلمی اونم با این بچه های..................... یاد همه روز ها ساعت ها ثانیه ها و لحظه ها بخیر . یاد آدم راستکی هم بخیر . تو جامعه بی رحم و دریده الآن پیدا کردن یه آدم راستکی اونم تو دنیای مجازی خیلی سخته و یه جور توهم . اگر یه آدم راستکی دیدی بگو که هنوز منتظرم . یکی از مفهوم های عشق و دوست داشتن سهیم شدن هست . ممنونم از ستاره شب به خاطر همه چیز . از سایه ی شب به خاطر نوشته های زیباش . از شب سکوت به خاطر متن های پر محتوا از تنها از مونس از بهزاد از مجنون از دیدار از شازده کوچولو و از تمام کسائی که به ما لطف داشتن و خدا حافظی میکنم با این سال و....................... خداحافظ سال خوبی رو توام با موفقیت پیروزی شادکامی در یک مسیر پیوسته و بالا رونده براتون آرزو میکنم . " آسمان دلتان همیشه آبی باد . " خاک پای شما حمید نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/25 ساعت 23:16 توسط آدم راستکی
صبر را با تمام وجودت تجربه نما بگذار زمانهای خداوند پدید آیند بگذار خداوند آنچه را که شایسته است در زمان مخصوصش برایت به انجام برساند دنیا، محلی است نیکو برای آنانکه با خداوند تجربه اش می کنند دنیا ، محلی است مهیب برای آنانکه خداوند را فراموش می کنند دنیا ، نسبی است برای من و برای تو و تو می دانی که هرچیز اگر حقیقت بود نیکویی تمام بود و می گفت اما بشارت باد بر آنان که خویش را در میان این غبار بیابند و چشمان خود را باز نمایند تا آنگاه که سپیده دم خستگی چشمان آنها را از ایشان بگیرد به حقیقت معتقد باش و بمان با آنانکه با خداوند عهد دوستی بستند
. نوشته شده در پنجشنبه 1384/12/11 ساعت 2:59 توسط آدم راستکی دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن در آید
عجب رسمیه رسم زمونه یکی می ره و یکی می مونه خب تو این چند مدت که رفته بودیم تعطیلات (جاتون خالی ) یه چیزائی یاد گرفتم از اونجا که آدم بی معرفتی نیستم میگم شما هم یاد بگیرید .
هیچ وقت کاره خودتون رو به بقیه نسپرید چون اصلا دلشون به حالت نمی سوزه و میگن ولش کن . به جهنم .............
همیشه با تمام وجود با همه دوست باش و رفاقت کن ولی به سادگی به کسی اعتماد و اطمینان نکن..........
اگر برای کسی کاری می تونی انجام بدی حتما این کار رو کن . ولی از کسی توقع این کار رو نداشته باش ...........
اگه وجود داری آزاده باش . وگرنه ...................
خب همه میتونن آدم رو کمک کنن ولی هیچ کس به اندازه خود آدم نمی تونه به خودش کمک کنه ............
خب از همه مهمتر اینکه اصل اخلاق رو فراموش نکن : هر چی رو که واسه خودت میخوای واسه بقیه هم بخواه و از چیزی که خوشت نمیاد (خب بقیه هم آدمن ) واسه بقیه نخواه ............
از چیزی که واست با ارزش بگذر و گرنه گذشتن از چیزی که ارزش نداره زیاد مهم نیست (البته این گذشت در حق بقیه باشه ).......
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه ایست که تغییر میکند
نوشته شده در سه شنبه 1384/11/18 ساعت 14:13 توسط آدم راستکی
من که دیگه چوب خطم پر شده . تو رو نمیدونم ولی یادت نره ها قول دادی. این شعره که میگفتی "یاد باد .................." اوو وقت یعنی چه ؟؟ چی گفتی؟ آدم رو با حرفش میشناسن . خب میشناسن که میشناسن .کنتور که نمیندازه تو هم برو مث خودشون حاشا کن .اصلا ....................
گفته بودم که حرف مرد یکیه . خب حرف زدی مرد باش و پاش واستا میدونم میگذره ولی اما و اگر زیاد داره اصلا یه چی دیگه گور بابایه همه چی . دیدی زیاد سخت میگیره آفتابه رو بگیر روش خودش راهش رو پیدا میکنه .....................
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
نوشته شده در سه شنبه 1384/09/01 ساعت 4:14 توسط آدم راستکی
یهو به خودت میای میبینی آب از سرت گذشته ...! هی دیوونه هْرو
راستی فلانی از اون ور که میومدی ندیدی یه دیوونه دنبال یه تیکه آئینه بگرده؟ آخه میگن آدم! خودش رو تو آئینه می تونه ببینه .تازه آئینه بهش دروغ هم نمیگه ... از یه دوست خوبم بهتره چون شاید واسه دل خوشیت دوسته دروغ بگه ولی آئینه نمیگه مثل خوده دیوونه هست هر چی تو دلش هست رو میگه...!!!
هی فلانی یه آدم ندیدی....؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خزان جدیدت مبارک ...!!! . نوشته شده در جمعه 1384/08/20 ساعت 1:34 توسط آدم راستکی
من راه خانه ام را گم کرده ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را . دریا را . رنگ روسری تو را دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد
فقط میخواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم ...........
************************************ نوشته شده در دوشنبه 1384/08/09 ساعت 1:25 توسط آدم راستکی
..........................
آئینه
هر چیز را می بیند
فراموش میکند....!!!!
................. نوشته شده در چهارشنبه 1384/08/04 ساعت 0:46 توسط آدم راستکی
......................................... ........................................................ ...........................................................................
وقتی دلت میگیره دنبال یه جا میگردی که دلتنگیت رو خالی کنی وقتی یه مرد غم داره . یه کوه درد داره وقتی به یه چیز عادت میکنی . واست دل کندن سخت میشه وقتی میخوای اسمش رو ببری تنت میلرزه وقتی میخوای بشناسیش می مونی که چی بهش بگی وقتی کارت یه جا گیر میشه بدو بدو میری سراغش که بیاد ضمانت وقتی ................
.................................. .............................................. .............................................................
از امشب چاههای کوفه دلشون میگیره چون دیگه کسی نیست باهاشون درده دل کنه از امشب دیگه مردی نیست که بتونه یه کوه رو به دوش بکشه از امشب یتیم های کوفه دلتنگی میکنن از امشب به بعد فقط تن لرزه اس از امشب بیشتر تو فکر میری که بهش چی بگی از امشب دیگه همش سراغش رو مگیری از امشب ..........
...................................... .................................................. ................................................................
و به یادش مولای یا مولای سر میدی نوشته شده در شنبه 1384/07/30 ساعت 20:40 توسط آدم راستکی خدا حافظ ................
خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها
خداحافظ عزیز بوسه های معصوم................
خداحافظ گلم خوبم....................
خلاصه هر چه همین هوای همیشه عصمت !!
خداحافظ ! دلیل بی دلیل رفتن ها ..
خدا حافظ!
حالا دیدار ما به نمیدانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند..................؟
پس با هر کس از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگان ساده بی شام و بی چراغ
از اندوه اوقات ما با خبر شوند!
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و تشنگی نبود ......
پس بی جهت بهانه میاور
که راه دور و خانه ما یکی مانده به آخر دنیاست ......................
نه ................. دیگر فراقی نیست حالا بگذار باد بیاید بگذار از قرائت محرمانه نامه ها و رویاهامان شاعر شویم دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست !
یادت نرود گلم
به جای من از صمیم همین زندگی سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس! دیگر سفارشی نیست تنها جان تو و جان ....................................
خداحافظ........................................................................................ نوشته شده در پنجشنبه 1384/07/21 ساعت 20:9 توسط آدم راستکی دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
بیا درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای . ای دل کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیافشان قطره ای اخلاص دریا کردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت کردنش با من
طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من........................
نوشته شده در سه شنبه 1384/07/19 ساعت 16:10 توسط آدم راستکی عا شقان را عید قربانی کنند ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو زنده بر گشتن ز کوی یار شرط عشق نیست .......................................................................................
خدا سفره اش رو پهن کرد هر کی تونست بیشتر بخوره خوش به حالش.........................
فقط بقیه گشنه ها رو یادتون نره یه چیزی هم واسه اونا تک بزنین !!(به قول مرحوم ) :
!! از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک !! نوشته شده در چهارشنبه 1384/07/13 ساعت 0:46 توسط آدم راستکی به عاشقان بگوئید خود ساخته شوند نه خود باخته.....
به عاشقان بگوئید اینک او از تو و از خود گذشت ...................
تو چه برای گذشتن به خاطرش داری.....؟؟؟ نوشته شده در پنجشنبه 1384/07/07 ساعت 18:50 توسط آدم راستکی یادم رفت بهت بگم ..................................................... نوشته شده در پنجشنبه 1384/07/07 ساعت 18:39 توسط آدم راستکی هر روز که میگذره عوض اینکه یه روز بزرگ بشم فکر میکنم یه سال بزرگ شدم !!!!!؟؟؟؟ آلانم به اندازه حضرت فیل سن دارم نه یه خورده بیشتر ................... یه دوست داشتم که حرفای قشنگ زیاد میزد . اصلا همیشه حرفای قشنگ میزد و میگفت هر کی جواب سوال من رو بده بهش یه شکلات metro میدم با یه عالمه تی تاپ!!!!!!!!!!!!!!!! حالا سوالش این بود که : گر خاهی جهان در کف اقبال تو باشد خودت رو بزن به ........ کارت نباشد الف) خولی ب)کوری ج)خری د) کری بعدش هم اندازه یه دنیا آدم رو سرکار میذاشت . چون آدمای بزرگی(خری) بودن وخیلی ادعای آدم حسابی بودن می کردن و ادای آدم راستکی ها رو هم در می اوردن و به قول خودشون دونه دونه پله های ترقی و علم و عشق و عرفان وIT و ....... رو طی میکردن وچشم بسته غیب میگفتن ؟؟!! (من باب مثال فرق بین آفتاب و آفتابه رو نمیدونستن ........!!!!!!!!!) تو جلسات نشستها همایشها و ..... شرکت می کردن از اربابان طریقت و استادان سخن بهره می جستند و گهگاه خود نیز کباده علم و دانش وعشق می کشیدن و بر مسند معرفت تکیه داده و سخن از استاد ازل و پرده وطوطی به میان می افکندند و در مقام یک روشنفکر منورالفکر از خود ایدئولوژی ............... و هزار کوفت و زهر مار دیگه رو درست کرده و مث آشغال تو تو سطل آشغالی (مخ بی صاحاب ) می ریزن و..................... تازه وقتی که عاشق(خر بزرگتری ) می شن آدمیت رو به حد کمال می رسونن و به درجه رفیع "الاغ کبیر" نائل می آیند و خود را تمام و کمال با تمام متعلقات (پالان و افسار ....)وقف معشوق (یه خر دیگه)می کنند تا با هم یه دنیا بسازن به اسم طویله؟؟!! و با هم عهد می کنند تا وقتیکه آسمون هست به هم پایبند باشن !! و به خر دیگه ای سواری ندن!! و حدیث دوست را مگر به حضرت دوست نگویند و هزارتا فداکاری (خریت ) دیگه ......................!!؟ دوستم میگفت خر هم مث گوساله اس . هر چقدر نازش کنی و هر چقدر بهش برسی با اون چشمای ناز و معصومش بهت نگاه میکنه ! هر چقدر هم بزنیش وبهش فش بدی باز هم با همون چشمای معصوم و نازش به آدم نگاه میکنه !! و این یعنی عشق...... این داستان ادامه دارد............. نوشته شده در شنبه 1384/06/19 ساعت 9:27 توسط آدم راستکی یا ا..... من اومدم . نه اینکه تا حالا نبوده باشم ..! بودم ولی تو خاطرات قدیم داشتم قدم میزدم ! اون داشته های قدیم که تو این مخ جا مونده بود رو یه جا واسش پیدا کردم برا خالی کردن!! اون قدیما همش به دوستام میگفتم که صفحات سپید کاغذ این شجاعت و جرات رو به آدم میده که چیزائی رو که نمیتونه به زبون بیاره رو . روی سپیدی صفحه کاغذ خالی کنه ............ اما حالا بر عکس یه جای سیاه پیدا کردم واسه سپید کردن و گفتن حرفهائی واسه نگفتن .....!! چقدر این بین تضاد هست ؟ به این فکر میکنم که یه رنگی خوبه یا دورنگی ؟ آخه میدونی سفیدی یه عیبی داره و سیاهی یه مزیت ..!! وقتی تو سفیدی یه خط یا یه لکه میفته همه میفهمن ولی سیاهی این خاصیت رو نداره ...!!؟ خب روضه خوندن بسه . یواش یواش باید سفر رو شروع کرد . آخه میدونید همه چیز با هجرت شروع شد ........................................ نوشته شده در چهارشنبه 1384/06/16 ساعت 17:8 توسط آدم راستکی نرو تو هم مث من نمیتونی دووم بیاری نرو تو هم مث من تو غصه کم میاری نرو آه نرو نرو تو هم می پوسی ‚ میمیری بی من
نرو تو هم طاعون غم میگیری ای من نرو آه نرو نرو تو که میدونی من بی تو ‚ تو بی من یعنی حسرت
تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت تو که میدونی کم می شم تو که میدونی کم می شی تو که میدونی هم آغوش غم می شیم آه نرو .......... نوشته شده در سه شنبه 1384/06/15 ساعت 14:50 توسط آدم راستکی
پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست
نوشته شده در شنبه 1384/06/12 ساعت 13:9 توسط آدم راستکی من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خواری و خفت پی شبنم نمی گردم ......................... نوشته شده در یکشنبه 1384/06/06 ساعت 12:41 توسط آدم راستکی بگذار زمان گذشته مردگان خویش را مدفون کند تنها بر قلب خود و خدای خویشتن متکی باش...... نوشته شده در شنبه 1384/06/05 ساعت 0:40 توسط آدم راستکی گفت : سلام . گفتم :سلام. معصومانه پرسيد : می مانی؟ گفتم :تو چطور؟ محکم گفت: هميشه ميمانم. گفتم :ميمانم. روزها گذشت. روزی عزم رفتن کرد. گفتم :تو که گفته بودی ميمانم. گفت: نمی توانم. بايد بروم قول ماندن به ديگری داده ام................ نوشته شده در پنجشنبه 1384/06/03 ساعت 23:58 توسط آدم راستکی بس که جفا بديده ام عاشق بی وفائيم.... نوشته شده در پنجشنبه 1384/06/03 ساعت 23:57 توسط آدم راستکی
قطرات باران نم نمک ميبارند مردم کوچه ما همگی چتر دارن من چتر ندارم چتر به چه کارم می آيد آسمان دوست من است با من آب بازی ميکند امروز چرا من با او بازی نکنم آخر ميدانی دوستی با آسمان خيس شدن هم دارد........................ نوشته شده در پنجشنبه 1384/06/03 ساعت 23:32 توسط آدم راستکی از دست دشمنان شکایت بریم به دوست چون دوست دشمن است شکایت به که بریم ..................؟؟؟؟!!! نوشته شده در سه شنبه 1384/06/01 ساعت 9:16 توسط آدم راستکی دوست آن نیست که از موی تو تمجید کند یا که از شیطنتت یکسره تعریف کند دوست آن است که چون خوی تو را می بیند سیرتت را چون یک آئینه تفسیر کند نوشته شده در یکشنبه 1384/05/30 ساعت 14:44 توسط آدم راستکی تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن یه سقف پابرجا محکم تر از آهن سقفی که تن پوش هراس ما باشه تو سردی شبها لباس ما باشه سقفی اندازه ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی برای شرم لطیف لحظه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم از تو و از خواستن تو می گم و دوباره می گم زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می گیرم گم می شم تو معنی تو معنی تازه می گیرم سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه یه افق یه بینهایت کمترین فاصله مونه تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی سقفی برای ما حتی مقوایی تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن سقفی برای عشق برای تو با من ... زیر این سقف اگه باشه پر میشه از گرمای تو لختی پنجره هاشو می پوشونه دستهای تو زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه یه افق یه بینهایت کمترین فاصله مونه"* "فرهاد" نوشته شده در شنبه 1384/05/29 ساعت 12:56 توسط آدم راستکی به تو می اندیشم به تو ای مظهر حسن به تو ای مایه ناز به تو کز وادی الفت دوری به تو کز گریه من میخندی یاد داری آن شب مهتابی آسمان شاهد افسانه ما تو به من قصه دل میگفتی منم از بهر تو گل میچیدم تو به من میگفتی عهد وپیمان میان من وتو همچنان کوه بلند همچنان روح مسیح سر به روی ابدیت دارد پس چه شد آن همه ناز پس چه شد آن همه راز بعد از تو ای گل ناز باز هم به تو می اندیشم به تو می اندیشم........ نوشته شده در یکشنبه 1384/05/16 ساعت 18:56 توسط آدم راستکی زندگی: تا زنده ای بايد زندگی کنی و برای زندگی حرکت لازم است. زندگی را آسان بگير چون روزگار به اندازه کافی به تو سختی خواهد داد. نه تولدت در دست توست و نه مرگت ولی زندگيت در دست خود توست. زندگی کوتاه است با اشتباهات خودمان آن را کوتاهتر نکنيم. برای زندگی فکر کنيد ولی غصه نخوريد. زندگی زيباست هنگامی که بخواهيم با ديگران زندگی کنيم و ديگران بخواهندبا ما زندگی کنند. چنان زندگی کن که هنگام مردن آرزو خواهی کرد. به زندگی ديگران حسرت مخور چون ديگران به زندگی تو حسرت ميخورند. اگر زندگی پاک و سالم ميخواهی از عمل خودت کمک بگير. و...... نوشته شده در یکشنبه 1384/05/16 ساعت 14:16 توسط آدم راستکی وقتی سطلی نیست چه اهمیت دارد که ته چاه آب باشد یا یوسف.....؟؟؟!! نوشته شده در شنبه 1384/05/15 ساعت 23:28 توسط آدم راستکی در آن لحظه مه می پژمرد و میرفت نوشته شده در شنبه 1384/05/15 ساعت 22:24 توسط آدم راستکی بگذار تا شیطنتهای عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایند هر چند آنجا جز رنج وپریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن؟؟؟؟!!! "دکتر شریعتی"
نوشته شده در جمعه 1384/05/14 ساعت 23:44 توسط آدم راستکی من خسته ام.من از سنگ و سرب خسته ام ٬از این دیوارهای سیاه خسته ام٬از پنجره های بسته ٬از کوچه هائی که باغچه هایشان با گلهای زرد تنفر آذین بسته شده است٬من از این فاصله های تلخ٬از این راههای دور ٬از این پیوندهای سست خسته ام. در این کویر کسی نیست تا با شط عشق صدای باران زده ام را بشوید و سردی سکوت دستهای تو را به زیر سقف نجابتت پنهان کند. تو چرا دروغ می گوئی٬تو که خود مظهر شکفتنی٬تو که خود آوای رسای عشقی٬ چرا دم از نا رفیقی می زنی٬تو که خود رفیق راههای درازی...؟؟! نوشته شده در پنجشنبه 1384/05/13 ساعت 23:0 توسط آدم راستکی بر دار زندگی من یک مترسکم یک مترسک بی ذوق یک مترسک بی شوق یک مترسک بی عشق.................. نوشته شده در پنجشنبه 1384/05/13 ساعت 19:57 توسط آدم راستکی خدایا هدایتم کن چون میدانم گمراهی بلای خطرناکی است. خدایا کمک کن دروغ نگویم چون دروغ گناه نابخشوده است. خدایا کمک کن تهمت نزنم چون تهمت خیانت ظالمانه است. خدایا کوچکم ضعیفم ناچیزم به دیدگان سیاه بینم دیده ای عزت بین ده خدایا دوست دارم فقیری بی نیاز باشم تا ثروتمندی نیازمند. خدایا سر بلندی و شکوه و عزت را در صداقت میبینم تو خود کمک کن صادق باشم. خدایا...............................
نوشته شده در پنجشنبه 1384/05/13 ساعت 19:12 توسط آدم راستکی
از لابلای شاخه ها خورشید رو پیدا میکنم با ساقه خشک تنم اونو تماشا میکنم حالا که خشکیده زمین لب تشنه مونده شاخه ها تنگ بلور چشمم رو پر میکنم از گریه ها تن پوش سبز من چه شد گلهای سرخ من کجاست همسایه هم خون من یار هم آغوشم کجاست عطر شکوفه های سیب بوی نم بارون کجاست دست نوازشگر تو ای باغبان گل کجاست
نوشته شده در پنجشنبه 1384/05/13 ساعت 18:23 توسط آدم راستکی آری آغاز دوست داشتن است! گرچه پایان ناپیداست من به پایان نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست؟؟؟!!! فروغ نوشته شده در چهارشنبه 1384/05/12 ساعت 21:23 توسط آدم راستکی |