تبليغاتX
آدم راستکی

...اگه يه روز بفهمي که عاشق کسي بودي که معني عشق نميدونه اگه يه روز بفهمي... که چشم به راه کسي بودي... که حتي يه لحظه هم حاظر نيست منتظرت بمونه... اگه يه روز بفهمي دلت واسه کسي تپيده... که حتي يه ذره جا تو دلش واست نذاشته همه اين ديوونه بازي ها همه اون دوست داشتن ها... همه اون تپيدنها ...همه اون عشق بازي ها ... همه اون منتظرموندن ها ....واسه کسي بوده که هيچ احساسي به تو نداشته...اون وقت دنيا رو سرت خراب ميشه ...زندگي برات مفهومي نداره.... تموم زندگيت ميشه به اجبار نفس کشيدن و ادا....









 

نکنه من مردم..............

دلم میخواد بنویسم٬ولی نمیدونم چی بگم اصلا دستم به نوشتن نمیاد!

اینبار انقده خستم که نه٬نای واسه حرف زدن دارام ونه٬دیگه سوی به چشمام مونده واسه دیدن

حس عجیبی دارم سرم به بدنم سنگینی میکنه ٬ قلبم واسه فقسه سینم بزرگ شده

چشمام دیگه به من هیچ اختیاری رو نمیده ٬دستام هر کدوم واسه یکی دیگه میزنن

پاهام دیگه قدرتی واسه رفتن نداران ٬نمیدونم واسه چی همه چیز انقده سرد ساکت وبی روح

شده همه چیز ٬

                                         نکنه من مردم .............

 

رفتنت اغاز ويراني ست حرفش را مزن

ابتداي يک پريشاني ست حرفش را مزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشم هايم بي تو باراني ست حرفش را مزن

ارزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو

راهمان با اينکه طولاني ست حرفش را مزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکستن کار اساني ست حرفش را مزن

خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني

اين شکستن نا مسلماني ست حرفش را مزن

حرف رفتن ميزني وقتي محتاج توام

رفتنت اغاز ويراني ست حرفش را مزن

 



نوشته شده در سه شنبه 1385/08/09 ساعت 18:35 توسط نازنین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


 

 

بوی هوس را از تک یاخته های تن نابالغ شکوفه های گیلاس میشنوم . بوی یاس ‌و شمیم

سپیده و روزمرگی و شبانگی همیشگی و بدینسان قصلها میگذرند بی هیچ جنبشی.

از پشت قله های رفیع شکستگی نمیتوان ثانیه های بودن را باور کرد وقتی هر لحظه

از شبها و روزهای درهم و سیاهم بوی تعفن سبزینه گذشتن میدهد بی آنکه حتی برای

یک دم زیسته باشم بی حسرت و بی حس مرگ .

آرزوها را به دست زورقی دادم که در میانه راه در پی چشمانی وحشی مقصود را گم کرد

و بهار آرزوهایم بوی خزان و مرگ سیاه رویا گرفت . موجها صخره های انتظار را میشکست

بی آنکه در پس آنهمه تلاطم در هوای رویاهایم پرنده ای پر باز کند و تن به آسمان عشق دهد

تا باور کنم پس از آنهمه اندوه سهم من وصالیست عاشقانه

 



نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/27 ساعت 0:32 توسط نازنین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


 

 سلام..........
با تو هستم ، چرا ساکتي ؟ چرا اسيري ؟ چرا نمي فهمي ؟ چرا تامل نمي کني ؟
چرا عقل داري و نمي انديشي ؟ چرا خواندن بلدي و نمي خواني؟
چرا پا داري و جستجو نمي کني ؟ چرا انساني و اين را نمي داني؟
چرا روحي داري اما در محبس تني؟
چرا توانا نيستي به چراهايم پاسخ دهي؟
مي بيني چقدر خود را کوچک کرده اي ؟
تو انسان خلق شدي اما کاش آفريده نمي شدي !
بگو وجودت براي چيست؟
چرا قلبت را مجبور به خاموشي مي کني؟
آه ،مي دانم تو که قلبي نداري ،فکر کردي آن پاره گوشت را مي گويم؟
من از جايگاه خدا مي گويم ! آهنگ عجيبش را نمي شنوي ؟
گوش کن خوب گوش کن ،قلبت حرف هايي براي گفتن دارد !
آه تو چه مي داني آنچه در زير قفسه ي سينه ات فرياد مي زند و تو نمي شنوي چيست ؟ بگذار برايت بگويم تا لااقل بداني چقدر خود را حقير کرده اي
آه او خدايي است که جايگاهش تمام هستي و عالم است حتي فراتر از آن !
اما ببين با تو چه کرده است واقعا که کوري !
او با آن عظمت خود را در قلب کوچکت جا داده است .
خدايي که جا و مکاني ندارد اما همه ي ملکوت از آن اوست هميشه با توست
اما نه در کنارت ،نه در آسمانها ،نه در صومعه ها ، نه در ..
اودر درونت است مي داني چه مي گويم؟ آيا مي انديشي چه مي گويم؟
آيا درک مي کني چه مي گويم؟
نه نمي داني ! بگذار بگويم او در درونت است يعني او با تو يکي شده
يعني فرقي با او نداري . او با تو همراه شده . او تو را بينهايت دوست دارد
او بي نهايت است اما خود را در تو جا کرده است .
آه چرا درک نمي کني تا راحت شوم؟ مي خواهي چه کنم تا بفهمي چه مي گويم ؟
آه نمي داني چقدر برايت گريه کرده و اشک ها ريخته ام ! چقدر دلم برايت سوخته است ؟
چقدر به خاطر بدبختي هايت برايت شب زنده داري کرده ام ؟
براي چه متعجبي !آري با تو هستم !!
خدايا سخن براي چه مي گويم ؟ اين حرف و حديث ها براي چيست؟
اين گفته ها چه ثمري دارد ؟ تا زماني که افکار و انديشه هايم زنداني کلمات و نوشته ها باشد
از آنها چه سود؟
با تو هستم اي انسان ،آيا مي خواهي خود را بشناسي ؟ پس خود را فراموش کن ! آري خويشتن را فراموش کن .
خدايا فلسفه ي بودن چيست ؟
اين هستي آفريدي براي چه؟ لحظه ي مرگ چگونه است ؟ پس از مرگ چه بر من مي گذرد؟
خدايا مي خواهم همه ي پرده ها را کنار بزنم و اسرارت را هويدا کنم و ببينم هست و نيست را !
مطمئنم اين زمين ناچيز پناهگاه ابدي من نيست من روشنايي هاي عظيمي
پشت پرده اسرارت مي بينم .
مي خواهم بگويم خدايا من عاشقت هستم و مي خواهم خود را در تو غرق کنم اما چرا نمي شود؟
من سراپا آتش شده ام عشق تو همچون آتشي سردي ناپذير و زوال ناپذيراست !
آه خدايا شعله هايش لحظه به لحظه فراتر مي رود اما فروکش ناپذير است .
خدايا چه بگويم دردي بي دواست .
خوب حالا مي بيني راه چاره اي برايم نگذاشته اي !به جز يک راه ! آري فقط يک راه،
غرق شدن ! همين ! غرق شدن ! غرق مي شوي و ديگر خلاص !
ديگر از آتش عشق و درد بي دوا خبري نخواهد بود ! آري لذت ابدي ! واي خدايا چه لذت بخش است!
آري عشق آنجا به اوج خود رسيده است آري در پله ي آخر،آري در نوک قله !
ببين انسان بيا ،بيا اينجا کنارم بشين با تو کار دارم بيا باهم فکر کنيم
بيا عقل هاي خودمان را روي هم بگذاريم ببينيم واقعا چه هستيم نه نه اصلا ببينيم براي چه هستيم!
لحظه ها سپري مي شود من مي نويسم ازآشفتگي ها ،از سرگرداني ها ،از مستي ها،
از آشوب هاي دل مي نويسم آري من نمي دانم چه مي نويسم
حتي در نوشته هايم هم خود را گم کرده ام .
خدايا زندگي کردن سخت نيست بلکه زندگي کردن بي تو سخت است .
من پله پله بسويت مي آيم تو منتظري مي دانم چشم به انتظارت نمي گذارم .
روزي بر بلندترين قله عرش تو پا مي گذارم و از آنجا به همه سلامي پر معني مي کنم
در حالي که تو را يافته ام و..
صحبت کردن با توبراي تو سخت است به اندازه ي فهميدنت .
آخر چرا اسير خاکم کردي .چرا من را نزد خود نگه نداشتي .
من هبوط کردم و حالا بايد خودم بالا بيايم . سخته ولي وقتي تورا آن طرف مي ببينم ذره اي به اين سختي اهميت نمي دهم .
گاهي خداي من به خود مي گويم : علي تو هم خودت را با اين فکرها مسخره کردي !
بس کن ديگه مثل بقيه باش ببين چه راحتن .چه آروم و بي خيالن . !
ولي خدايا به خداييت قسم نمي تونم . هر چه فکر مي کنم مي بينم مسئله اي مهمتر از تو نيست.
حتي اگر نباشي . چون نبودنت يعني پوچي و اين کلمه ي نبودن تو چه بي معني است .
گاهي به خود مي گويم :علي براي لحظه اي فکر کن خدايي نيست چه حسي

داري ؟
و بعد جواب مي دهم : دارم هلاک مي شوم احساس پوچي داره منو منفجر مي کنه
چون حتي اثبات نبودنت به اندازه ي اثبات بودنت سخت و غير قابل فهم است .
خدايا آتشي در دلم شعله ور است که به هيچ شکلي فروکش نمي کند
گاهي به خود مي گويم :علي رها کن اين خانه وکاشانه و خانواده و دنيارو و برو .
برو بزن به دشت و کوه . همه ي جاهارو بگرد و خدا را جستجو کن .
و در پاسخ به خود مي گويم : با اين کار مي خواهم آتش درونم را خاموش کنم
و اين آتش در اين دنيا سردي پذير نيست پس بيهوده تقلا نکن .

خلاصه من خود را ميزبان شعله ها مي بينم تا وقتي که اين هجران به پايان رسد و
من خود را در عالم ابديت در کنارت دوباره حس کنم .
آه آه اي انسان تو چه ناداني ، آخر چگونه حقيقت را رها کردي ؟
ومن هنوز مي نويسم از حقيقتي غم آلود مي نويسم . از تو که لحظه لحظه هاي عمرم با يادت
رنگي طلايي مي گيرد و ذره ذره مرا به سرچشمه ي زلال ابدي نزديک تر مي کند
ومن باز مي نويسم به خود مي گويم عاشق شدي ؟
پاسخ مي دهم: آري اين که روشن است چرا مي پرسي؟
مي گويم : اگر عاشق شدي براي عشقت چه کرده اي ؟
پاسخ مي دهم: مگر چه کار بايد بکنم اصلا چه مي توانم بکنم؟
مي گويم: مگر نمي داني ؟ اگر عاشق شدي بايد دست از زندگي بشويي
وسپس وارد معرکه ي عشق شوي !راهش را ميداني؟
پاسخ مي دهم : ......

(نه ديگر پاسخي ندارم به جز اينکه تنها پاسخم سکوت است
تا لحظه ي خاموشي ابدي !!! آيا تو مي تواني پاسخي داشته باشي؟)


 



نوشته شده در دوشنبه 1385/07/17 ساعت 11:27 توسط نازنین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


 

بزرگترين چيزي که ميشه بخشيد
((عشقت را ببخش))
ارزشت را با مقايسه کردن خود با ديگران پايين نياور،زيرا همه ي
ما با يکديگر متفاوتيم.اهداف و آرزوهايت را با توجه به آنچه که
ديگران، با اهميت تصور ميکنند؛تعيين نکن ،زيرا فقط تو مي داني
که چه چيزي برايت بهترين است.با زندگي کردن در گذشته يا آينده
زيستن در زمان حال رو از دست نده.حتي اگر يک روز در زمان حال
زندگي کني، همه ي روزهاي عمرت را زيسته اي.
هنگامي که هنوز چيزي براي بخشيدن داري، هرگز نااميد نشو.
هيچ چيز واقعا به پايان نمي رسد تا لحظه اي که خودت دست از تلاش
برداري. از مواجه شدن با خطرات نترس؛ زيرا بدين ترتيب فرصت
مي يابي که بياموزي چه قدر بايد شجاع باشي.
با گفتن اينکه:{يافتن عشق غير ممکن است} مانع ورود عشق
به زندگي خود نشو.سريع ترين راه دريافت عشق،بخشيدن آن
به ديگران است.سريع ترين راه از دست دادن آن محکم نگاه
داشتن آن است.رويا هاي خود را رها مکن. بدون رويا بودن
يعني بدون اميد بودن و نااميدي يعني اينکه هيچ هدفي نداري.
زندگي يک مسابقه نيست ، بلکه سفري است که هر قدم از
مسير آن را بايد لمس کرد و چشيد.

 

 



نوشته شده در جمعه 1385/06/31 ساعت 9:11 توسط نازنین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


 

 

رفتي خونم شده ويرون
پري ناز کوچولو
 
پري ناز کوچولو   رفتي خونم شده ويرون   دلم از بي کسي خون   نمي تونه که بخونه
 
حرفاي نگفته مونده   ولي دل بايد بدونه   اون که رفته ديگه رفته  نمي خواد ديگه بمونه
 
نمي خوام که باز بيايي   اون چشاتو من ببينم   خاطرات باز جون بگيرن   باز دوباره من بميرم
 
نمي خوام که باز بيايي   توي تاريکيم بسوزي   آخه حيف تو عزيزم   که با من با من بموني
 
عزيزم سرت سلامت   هر جا رفتي هر جا هستي   برو که دنيا دو روز   قلب تو هيچ وقت نسوزه
 
نازنين اينو نخوندم   که تو رو گريون ببينم   الهي برات بميرم   اشکتو هيچ وقت نبينم
 
عزيزم اينو مي خونم   که دلم آروم بگيره   آخه طفلکي ميسوزه   طفلکي بي تو ميسوزه
 
پري ناز کوچولو   نگو قسمتم همين بود   نگو سرنوشت نوشته   سهم من از تو همين بود
 
عزيزم غمت نباشه    برو که روبرو نور    برو ما تنها مي شينيم    باسه ي عشقت مي ميريم

 



نوشته شده در دوشنبه 1385/06/27 ساعت 14:55 توسط نازنین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


 

 

مدتها بود که همه چيز رو بوسيده بودم و کنار گذاشته بودم

ولي خوب ديگه همون حس رفتن کار دستم داد ٬   

  ميدونين تا در خونه دوست رفتن و سعادت زيارت نداشتن

 يعني چي واي خداي من ديوانگي بودو بس ٬ تمام اميدم هم واسه رفتن٬

ديدن اون بود ولي چي بدتر از اين که لب چشمه بري تشنه برگردي

 چي بدتر از اين که پيش دلدار بري ولي کام دل نگيري

٬ کسي توي اين سفر از درد دل من خبر نداشت پس مجبور بودم

 یه جوری عقده دلو دور از چشم همه خالی کنم٬

ولي خوب٬قسمت همين بوده

آخه از اون قديم نديما ميگن بین عاشقو معشوق راهیست دراز

ولي با تمام اين وجود راضيم به رضاي او

 

                                 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

                                                   فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت

 

 



نوشته شده در جمعه 1385/06/24 ساعت 16:45 توسط نازنین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


 

 

 

مهدی خوب زهرا

وقتی بیای بهار می شه دوباره تو آسمون پر میشه از ستاره
وقتی بیای دنیا چراغون میشه دشت و دمن شکوفه بارون میشه
وقتی بیای بچه ای گریون نمی شه واسه یه نون پدر تو زندون نمی شه
وقتی بیای شاه و گدا نداریم ما دیگه هیچ وقت غم نان نداریم
وقتی بیای ظلم و ستم نمی مونه دود می کنیم اسفند دونه دونه
وقتی بیای شرمند میشه خورشید تو آسمون جایی نداره خورشید
وقتی بیای دنیا به خود می باله هدیه به تو گل های سرخ لاله
وقتی بیای مهدی خوب زهرا آهومی شم در بدر تو صحرا
 
 

 



نوشته شده در جمعه 1385/06/17 ساعت 15:13 توسط نازنین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت


 

زخمي تر از هميشه ، از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق ، در انتظار مردن
با قامتي شكسته از كوله بار غربت
در جستجوي مرهم راهي شدم زيارت
رفتم براي گريه ، رفتم براي فرياد
مرهم مراد من بود ، كعبه تو رو به من داد
اي از خدا رسيده ، اي كه تمام عشقي
در جسم خالي من ، روح كلام عشقي
اي كه همه شفايي در عين بي ريايي
پيش تو مثل كاهم ، تو مثل كهربايي
هر ذره از دلم را با حوصله زدي بند
اين چيني شكسته از تو گرفته پيوند
اي تكيه گاه گريه ، اي هم صداي فرياد
اي اسم تازه ي من ، كعبه تو رو به من داد
من زورقي شكسته ام ، اما هنوز طلايي
توفان حريف من نيست ، وقتي تو ناخدايي
بالاتر از شفايي ، از هر چه بد رهايي
اي شكل تازه ي عشق ، تو هديه ي خدايي
با تو نفس كشيدن يعني غزل شنيدن
رفتن به اوج قصه ، بي بال و پر پريدن
اي تكيه گاه گريه ، اي هم صداي فرياد
اي اسم تازه ي من ، كعبه تو رو به من داد



نوشته شده در دوشنبه 1385/06/13 ساعت 16:54 توسط نازنین
[ ] | مطالب مرتبط ( ) | لينک ثابت